تبليغاتX
نبـود
یکشنبه سی و یکم اردیبهشت 1391
:

همه چیز از سر بی‌حوصله‌گی بود، مثل همان ترانه‌ی فرهاد: «شنبه روز بدی بود روز بی‌حوصله‌گی..». همه چیز خلاصه می‌شد توی همین واژه‌ی لعنتی. شعر از سر بی‌حوصله‌گی بود، تنهایی هم، حتی قانون لعنتی مورفی که سر ایستگاه اتوبوس دانشگاه، هر روز به شکل زجرآوری برای‌ام تکرار می‌شد. اول صبح‌های یک‌شنبه، سر ظهرهای دوشنبه، یا دم‌عصرهای چهارشنبه؛ هیچ فرقی نمی‌کرد. همه‌اش هوای حوصله ابری بود و بس. این مورفی مادر مُرده بهانه‌ای بیش نبود. بهانه‌ی روزهای ملال‌آور من، روزهایی که از سر اجبار، از بوق سگ تا دین روز مجبورند مرا تحمل کنند، از اول تابش خورشید لابه‌لای شاخه‌های کاج ِ محبوس در دیوارهای آجری، با حفره‌های لوزی شکل، تا ظلمت وحشتناک حدفاصل بلوار تا در خانه‌ای که بین سبز شلوغ شاخه‌ها گم شده.

همین است، من درگیرم..! درگیر یک پوچی مدام.

+ 3:14 PM
پنجشنبه سی و یکم فروردین 1391
:

می‌شود که خیلی وقت‌های تنهایی، - تنهایی ِ توی اتوبوس، تنهایی ِ توی جمع‌های چند نفره‌ی رفقا، تنهایی ِ توی آشپزخانه وقت سرهم‌کردن یک ناهار دانشجویی ِ نصف و نیم، و الخ... -  ذهن صاحاب مرده‌ی این حقیر فلاش‌بک بزند به روزهای کودکی، به دبستان میرزای شیرازی با دیوارهای رنگ و رو رفته و آفتاب‌خورده‌ی سیمانی، روزهای شام سر وقت و خواب سر وقت، روزهای تماشای کارتون‌های محبوب از تلویزیون سیاه و سفید پارس...

این‌ها خیلی وقت‌های غیرِ تنهایی هم پیش می‌آیند البته، این نوستال‌های دیوانه‌وار و گرد و خاک گرفته که باهاشان زنده‌ام من، و چیزی که این‌روزها خیلی نگرانم کرده نسبت به قبل، این‌که بیشتر، آن لجظه‌های تلخ و ناخوشایند می‌آیند سراغم. لحظه‌هایی که هی مانور می‌دهند توی کله‌ام و با رژه‌ی هماهنگ و بدون نقص، آن بلایی که دوست دارند و من ندارم را سرم می‌آورند. بعد هم لت و پار، رهایم می‌کنند به حال خودم تا حسابی درهم شوم از حس بدشان.

و من خوب می‌دانم دلیلِ آمدن این نوستال‌های بد فقط یک چیز می‌تواند باشد؛ این‌که آدمِ غمگین‌تری شده‌ام که در حال گذران روزهای غم‌انگیز‌ترش هست...

و این خاطرات هم یک هشدار است. که جوانی‌م دارد می‌گذرد.

+ 7:1 PM
دوشنبه بیست و نهم اسفند 1390
:

New Moon, The Meadow *

+ 10:37 PM
پنجشنبه ششم بهمن 1390
زندگي بدون جاده، بدون آب، بدون برق

«مُورْدي» روستاي زيباي فراموش‌شده در بوشهر

 

در دل كوه‌هاي احمدسلمان از دامنه زاگرس روستايي‌ است از توابع شهرستان جم واقع در استان بوشهر به نام «مُورْدي». اهالي اين روستا مدعي‌اند كه سابقه زندگي در مُورْدي به زمان گبر يا به اصطلاح خودشان «گور فرنگ» بازمي‌گردد و نشانه‌هاي آن را سد، حوض و جوي‌هاي ساروجي روستا مي‌دانند. مردم مُورْدي در روستايشان جز خانه‌هايشان تقريبا هيچ ندارند. آنها از تمام امكانات اوليه زندگي بي‌بهره‌اند؛ آب سالم، برق، امكانات بهداشتي و...

از آن طرف گوشی صدای اگزوز سی‌جی 125 بدجور سوهان روی اعصابم می‌کشد. «عمّار» برای این‌که صدای‌اش را بشنوم تقریباً داد می‌زند: «خرت و پرت با خودت نیاری که نمی‌شه ببریم، فقط چیزای ضروری»

خیالش را راحت می‌کنم که وسایلم زیاد نیست و گوشی را قطع می‌کنم تا صدای موتور بیش از این عذابم ندهد.

نیم ساعت بعد ترک موتور عمّار نشسته‌ام و جوری پشت او پناه گرفته‌ام که باد توی سر و صورتم نخورد. شیب جاده همین‌طور دارد اوج می‌گیرد و به دل کوه می‌رود. عمّار سرعت را کم می‌کند و موتور را می‌برد سمت خاکی. وارد یک فرعی ناجور می‌شویم که تنها مسیر برای رسیدن به مقصد است. عمّار می‌گوید: «از این‌جا به بعدش یه خورده استخونات نرم می‌شه!»

حدوداً یک ساعتی می‌شود که هر دو ساکتیم و فقط تکان خوردن‌های موتور را تحمل می‌کنیم. این مسیر اصلاً شباهتی به جاده ندارد و با کمی مسامحه شاید بتوان آن را کوره راه به حساب آورد. حالا قهقهه‌ی عمّار را وقتی که می‌پرسیدم می‌شود با ماشین آمد یا نه، بیشتر درک می‌کنم. خودم را سرگرم تماشای محیط اطراف می‌کنم تا حواسم از جاده پرت شود. کوه‌ها خودشان را به من تحمیل می‌کنند و دره‌ها ترس به جانم می‌اندازند. دوباره سرعت موتور کم می‌شود، جلو را نگاه می‌کنم ببینم چه اتفاقی افتاده اما چیزی جز کوه روبروی ما نیست. می‌ایستیم و از موتور پیاده می‌شویم. عمّار روی زانو می‌نشیند و مشغول سفت کردن بند کفش‌هایش می‌شود. من که تازه ماجرا دستم آمده خودم را جمع و جور می‌کنم. نگاهی به وسایلم می‌اندازم که مبادا چیزی در راه افتاده باشد. بند کوله را محکم می‌بندم و پشت سر عمّار به راه می‌افتم.

زانوهایم رسماً کم آورده‌اند. عمّار با دست به جایی اشاره می‌کند: «این آخریشه، اوناهاش اون بالا. الان گمونم دارن ما رو دید می‌زنن» عمّار از دوربین و تفنگ حرف می‌زند و من به خودم امید می‌دهم که او می‌خواهد مرا بترساند.

 

این‌جا همه با هم فامیل‌اند

اولین علائم حیات را می‌بینم، گله گوسفند. زنی با سنگ گله را در یک مسیر مشخص نگه می‌دارد. جلو می‌روم و سلام می‌کنم. استقبالش گرم و صمیمی‌ست. می‌پرسم: «مُورْدی که می‌گن همین‌جاست؟ ما درست اومدیم؟» حرفم را تایید می‌کند و برای رفع خستگی به خانه‌اش دعوتمان می‌کند. زن حکایت مسیر آمدن ما را خوب می‌داند. دنبالش راه می‌افتیم. مادر روح‌الله، پسرش را صدا می‌زند. روح‌الله جلو می‌آید و سلام می‌کند. مثل مادرش تعارف گرمی می‌کند. با او شروع به صحبت می‌کنم و از روستا می‌پرسم. آفتاب زیاد بلند نیست و می‌ترسم نور برود. برای همین از او می‌خواهم یک نفر را بفرستد که روستا را به ما نشان دهد تا عکاسی کنیم. عمّار «بهرام» را می‌شناسد. بهرام برادر روح‌الله و پسر بزرگ خانواده است. این‌جا بیش از بیست خانوار زندگی می‌کرده که به خاطر مشکلات روستا تعدادشان کاهش یافته. بهرام می‌گوید: «تا چهار سالگی این‌جا بودم بعدش رفتم شهر و تا پونزده سالگی برنگشتم. حالا هم که زندگیم سر و سامانی گرفته در رفت و آمدم. نمی‌شه ول کنم این‌جا رو، ما همه فامیلیم. هرچی به‌م بدن بازم از این‌جا نمی‌رم.» برایم عجیب است که بهرام با این‌که رفاه شهر را تجربه کرده چرا حاضر نمی‌شود از این‌جا دل بکند. مُورْدی روی یک تپه بلند واقع شده که از هر سو در احاطه‌ی دره است و فقط در سمت غرب آن باغ و نخلستان است. بهرام ما را به سمت باغ‌ها هدایت می‌کند.

 

آرمیده در میان برگ‌ها و شاخه‌ها

نام روستا از درخت‌های «مُورْد»اش آب می‌خورد. با میوه‌های ریز و شیرین، خواص دارویی برای مو و ساقه‌های تنومند. میان اهالی روستا رسم است که بر سر مزار رفتگان‌شان از شاخه‌های این درخت بگذراند. دو باغ تمام دارایی اهالی روستا از بخش کشاورزی‌ست. از حاشیه آن‌ها عبور می‌کنیم که با خار و خاشاک مرزی برای‌شان مشخص کرده‌اند. نگاهم می‌رود به یک جایی حاشیه خار، یک قبر... جا می‌خورم. بهرام می‌گوید: «زن عمومه، وختی مُرد یادمه» و بعدش چیزی عجیب‌تر از آن می‌بینم. درست بالای قبر زن عموی بهرام کمی جلوتر یک درخت مُورْد بزرگ است. دو شاخه‌ی بزرگ ستون شده‌اند و یک دالان باریک به درون درخت باز کرده‌اند که این دالان با پارچه‌های رنگارنگی پوشانده شده. اما این فقط یک درخت نیست. این‌جا «بی‌بی‌بانو» خفته. بهرام دوباره گرم صحبت می‌شود: «دایی‌م با چشمای خودش دیده که بی‌بی‌بانو کور شفا داده، کم سال بوده ولی عقلش به این جور چیزا قد می‌داده» بی‌بی‌بانو عجیب‌ترین امامزاده‌ای‌ست که در طول عمرم دیده‌ام. صدای پرنده‌ها لابه‌لای شاخه‌های درخت با روح آدم حرف می‌زند.

به سمت ته باغ می‌رویم. حاشیه‌ی جوی‌های ساروجی باغ را می‌گیریم و می‌رسیم به چشمه‌ای که باغ به لطف وجود آن سبز مانده. سنگ چرم کوه به شکل یک بریده‌گی و با ظرافتی خاص تراشیده شده و به سمت داخل رفته تا راه آب باز شود. حالا این بریدگی پر از بیشه است و ته آن را نمی‌شود دید. از بهرام راجع به باغ‌ها می‌پرسم. می‌گوید: «اصلش دو نفر بودن، مَش عبدالله و شیخ عِلی، سمت چپی باغ مش عبدالله‌س و سمت راستی دست‌رنج شیخ عِلی. اینا قبلش حتی خونه هم نداشتن، تو کوه و کمر زندگی می‌کردن و چن‌تا گوسفند همه‌ی دار و ندارشون بوده. بعد میان این‌جا خونه می‌زنن، لیمو می‌کارن و سرگرم کشاورزی و باغداری می‌شن. هر دوشون هم رحمت خدا رفتن و الان باغ‌ها رسیده به عمو حسینم. الان دیگه این درختا خیلی فرسوده شدن، اون پایین یه باغ بود که وختی می‌رفتی توش رنگ آفتو نمی‌دیدی، ولی حالا فقط نخل‌هاش مونده. می‌گن جوری بود که هر میوه‌ای می‌خواستی توش گیر می‌اومد. الان بیست و پنج سالی می‌شه که خشک شده از بی‌آبی. اما این باغ‌ها از برکت چشمه سیرابن و بالاخره یکی پیدا می‌شه که پاشون آب کنه.» از باغ مش عبدالله بیرون می‌زنیم و به طرف باغ شیخ عِلی سرازیر می‌شویم. بهرام یک جفت درخت یاس نشانم می‌دهد و می‌گوید: «تا یاد دارم این یاس‌ها همین‌قد بودن، خیلی سن دارن.» می‌خواهم ازشان عکس بگیرم اما خیلی بزرگ‌اند و از فاصله نزدیک درون کادر دوربینم جا نمی‌شوند. ده پانزده متر ازشان فاصله می‌گیرم تا کادرم درست شود. از شیخ علی می‌پرسم که باغ‌اش سرحال‌تر به نظر می‌آید: «مش عبدالله در اصل عموی شیخ علی می‌شه. چشمه‌ای که این باغ ازش آب می‌خوره با اون‌یکی فرق داره. آب آشامیدن ما هم از همین چشمه‌س. شیخ علی رو به خاطر زمین کشتن. اما من هیچی یادم نیست، از دایی‌م بپرسی به‌ت می‌گه. این باغ‌ها و درخت‌ها تنها چیزاییه که از این دو مرد مونده. حالا هم که یواش یواش دارن خراب می‌شن به خاطر کم‌آبی.» این ساقه‌های تنومند زمانی نهال کوچکی بیش نبوده‌اند و به کمک جوی‌ها و حوض ساروجی آبیاری شده‌اند تا به این روز رسیده‌اند. بهرام درباره‌شان توضیح می‌دهد: «این حوض و جوی‌ها از خیلی زمان پیش بوده، تا ده دوازده پشت قبل از ما هم اینا وجود داشتن. دو تا سد ساروجی بزرگ هم بوده که الان تخریب شده ولی آثارش هست، آب پشت این سدها جمع می‌شده و برای آبیاری باغ‌ها ذخیره می‌شده.» همه‌ی این زیبایی‌ها نشان از همت و سخت‌کوشی مردمانی دارد که مدت‌ها پیش با دست خالی و در سخت‌ترین شرایط ممکن این‌جا را آباد کرده‌اند.

 

بدون جاده، بدون آب، بدون برق

«محمود»، دایی بهرام و پسر شیخ عِلی، پا روی پا انداخته و پُک‌های کوتاه و پشت سر هم به قلیان‌اش می‌زند. بوی تند تنباکو فضای اتاق را پر کرده. کمی زمینه‌چینی می‌کنم و بحث پدرش را پیش می‌کشم. نفسی چاق می‌کند و با صدایی که به‌خاطر تنباکوی مرغوب جنوبی سنگین شده شروع به حرف زدن می‌کند: «مرحوم پدرم خارج از این روستا، تو روستایی به نام «ماخو» یه تکه زمین از «ممدسن ملاحسین» می‌خره و همراه برادر ممدسن میره اون‌جا کشاورزی. آدم‌های اون روستا می‌گن که این زمین مال روستای ماست نمی‌ذاریم این‌جا کشاورزی کنین. پدرم که صاحاب زمین بوده میره دادگاه شکایت می‌کنه و دادگاه هم حق به‌ش میده. اینا هم میرن سراغ کشاورزی‌شون. یه روز صبح که پدرم و برادر ممدسن مشغول ساختن جوی آب بودن یکی میره کمین می‌کنه و هردوشون رو با اسلحه می‌زنه. قاتلشونم گرفتن. بیست و پنج سال هم زندان بود بعد رضایت دادن و آزاد شد که البته دوباره خلاف کرد و این سری کشتنش.»

می‌دانم که سؤالم برایش خنده‌دار است، با این وجود دوست دارم مشکلات‌شان را از زبان خودش بشنوم: «برق که نداریم هیچی. تنها روستا توی بوشهریم که از برق بی‌نصیب‌ایم. راه هم که نداشتیم اصلاً تا همین عید نوروز. از اول انقلاب تا حالا خو دیگه معلوم قبلش این‌جا جاده‌ای نداشته. امسال عید وزارت راه بعد از یک‌سال و خورده‌ای که پی‌جور بودیم یه بولدوزر آورد که راننده هم نداشت و همین بهرام یه هفت هشت روز روی این ماشین کار کرد و این راه واسه ما برید. اینم که با همین بارون اولی خراب شد. ما این‌جا بچه مدرسه‌ای داریم که هر روز باید سر کلاس حاضر باشن. خودمون یه مدرسه داریم که معلم نداره، هر پونزده روز به بدبختی میاد معلمش و تازه این سری نتونسته با موتور بیاد با پای پیاده اومده. ساختمون مدرسه هم که کاه‌گله و سست، می‌ترسیم رو سر بچه‌هامو بریزه، خونه خودم رو کردم مدرسه. هر چی هم زنگ می‌زنیم پیگیری می‌کنیم هیچ‌کسی کمک نمی‌کنه. دو ساعت یه لودر بیاد کار کنه این راه درست می‌شه ولی کسی جواب‌گو نیست. از صفر مشکلات داریم تا آخر.» محمود بین حرف‌هایش قلیان را فراموش نمی‌کند. پُکی می‌زند، سینه‌اش را صاف می‌کند و ادامه می‌دهد: «ما که این‌جا درمونگاه و بهداری برامون حکم محال داره. اگه کسی مریض بشه ما چه‌جوری ببریمش دکتر؟ با موتور که سخته و اصلاً نمی‌شه. شما بگو ما چه کنیم؟ دیگه داریم دل‌سرد می‌شیم. حیفه بریم از این‌جا. مدت‌ها و سال‌ها این‌جا بودیم، اما اگه این وضع ادامه داشته باشه دیگه یک‌سال هم نمی‌تونیم دوام بیاریم. الان سه ماهه که راه ما خرابه یه لودر نمی‌فرستن برامون. دیروز رفتم پیش بخشدار گفتم ما قبلاً جاده نداشتیم ولی الاغ داشتیم. اگه آردی نونی می‌خواستیم با الاغ می‌رفتیم می‌آوردیم. نِمود کرده‌تان از عید که به‌حساب یه راه خاکی واسه ما زدین، ما که الاغ‌هامون رو هم ول کردیم رفتن خالو. ولی الان یک ماهه نه آرد داریم نه برنج داریم نه روغن داریم نه هیچی، خودتم می‌دونی کسی نمی‌تونه چیزی رو شونه‌ش بندازه این‌همه راه بیاره. به‌م گفت که حالا نامه زدیم اداره راه که دستگاه بفرسته. کِی بره؟ کِی بیاد؟ هیچ. بریم پیش کی گپ بزنیم؟»

از آرزوهای محمود می‌پرسم که آن هم همه‌اش در مورد مشکلات روستاست: «دوتا سد ساروجی داشتیم که ذخیره آب باغ و خودمون تامین می‌کرد. الان خراب شدن. خیلی هم دنبالش بودیم و نامه دادیم که بیان درستش کنن ولی به هیچ جایی نرسید. همین آبِ خوردن ما هزار متر باهامون فاصله داره. با مُشتی لوله درهم برهم از چشمه آب کشیدیم تا این‌جا. این لوله‌ها رو هم خودمون کشیدیم. کسی که این‌جا نشسته چشمش تو همین باغ‌هاست. حتی دامداری، ما حیوانمون مریض می‌شه صد بار زنگ می‌زنیم کسی نمیاد ببینه حیوان مرضش چیه و چرا دام ما داره از بین میره. ما از پونصد راس گوسفند رسیدیم به صدتا. شکر خدا اگه چیزی شامل ما نمیشه ولی دود این چاهای گاز شب تا صبح رو هر چی علف و درخته خوابیده که مال مریض کنه، والا چیز دیگه شامل ما نمیشه جز اینا.»

مشکلات مُورْدی پایانی ندارد. من از خودم خجالت می‌کشم که نگران تاریکی هوا و این کوره راه برگشتن تا خانه هستم. دغدغه من خیلی حقیرتر از دغدغه محمود و اهالی اینجاست. ازشان خداحافظی می‌کنم و از تپه سرازیر می‌شوم. عمّار جلو افتاده، یک نفس می‌دوم و خودم را به او می‌رسانم. دیگر هوا کاملاً تاریک شده که به موتورمان می‌رسیم. این‌بار چیزی توجه‌ام را جلب می‌کند، بشکه‌های گازوئیل. خیلی پشیمانم از این‌که وقتی محمود راجع به رها کردن الاغ‌هایشان می‌گفت خندیدم.

 

 

* پنجم بهمن‌ماه یک‌هزار و سیصد و نود، روزنامه‌ی شرق - «از این‌جا بخوانید»

+ 6:52 PM
سه شنبه بیست و هفتم دی 1390
:

  

مرد؛ چه کردی با دل ما...

*

+ 4:9 PM
دوشنبه بیست و یکم آذر 1390
عبدالله و پيرمرد و پيرزن‌هايش

پدر جان اين مزرعه شماست؟ «مزرعه «عبدالله‌ست» آقام جان، وقتي هم كه مزرعه عبدالله باشه، يعني مزرعه همه‌ست.» وقت گفتن اين حرف‌ها چقدر نگاهش مصمم است پيرمرد و لبخند دارد، تا بيايم بپرسم اين «عبدالله» كيست يادم مي‌آيد كه منظورش همان اسم روستايشان است. همين‌قدر ساده، مثل آدم‌هايش. مثل جاده‌هاي خاكي و خانه‌هاي كاه‌گلي از ريخت افتاده‌اش. همين‌قدر تماشايي و دل‌نشين است عبدالله. روستايي‌ است دورافتاده از توابع شهرستان تفت. به مسير آمدنم كه فكر مي‌كنم، بس كه از جاده اصلي دور شده‌ايم اصلا چيزي در خاطرم نمانده، نزديك‌ترين آبادي به عبدالله، روستاي كوچك ديگري‌ست كه آن هم تا نزديك‌ترين شهر فاصله‌اي بيش از دو ساعت دارد.

اينجا به ندرت آدمي زير 40 سال پيدا مي‌كني، همه سالخورده و سرد و گرم چشيده‌اند. بيشترشان با يك مزرعه كوچك و كرت و نهال خودشان را سرگرم كرده‌اند. بعضي‌ها هم كه رمق بيشتري توي بازو دارند در معدني كه همين حوالي‌ است كار مي‌كنند. سراغ جوان‌هايشان را كه مي‌گيرم پاسخي جز كوچ و كار و شهر و تهران نمي‌شنوم.

برايم جالب است، چرا تهران؟

اين هم داستاني‌ست. «ميراحمد» با افتخار مي‌گويد: «پسرم اولين عبداللهي بود كه پايش به تهران باز شد. براي كار رفت. خودش مي‌گفت اولش بدبختي و بي‌خوابي بود. گشنگي و بي‌كسي بود. اما كارش كه گرفت برگشت اينجا دست خيلي از جوان‌ها رو گرفت و با خودش برد. پسرم نون تو سفره خيلي‌ها گذاشت.» چيني به پيشاني مي‌اندازد و حرفش را ادامه مي‌دهد: «بقيه هم رفتن يزد زندگي كنن. روستا براشون كم بود. دلشون‌گير شهر بود ولي ما اينجا موندگار شديم، نتونستيم دل بكنيم از عبدالله»

ميراحمد ميراب عبدالله‌ است. مي‌گويد از بچگي كارش كشاورزي بوده، مثل اكثر اهالي اينجا. ميرابي مزرعه‌ها و باغ‌هاي عبدالله را از پدرش به ارث برده. اين پيشوند «مير» هم از وقتي اين‌كاره شده مردم پشت اسمش گذاشته‌اند.

كيسه‌اي از جيب پيراهن بيرون مي‌آورد و مي‌گذارد روي پايش. پشت‌بندش چپق مشكي كهنه‌اي را از جيب ديگر مي‌كشد بيرون و با دست‌هاي پر از زخم و پينه‌اش تنباكوي چپق را عوض مي‌كند. در چشم به‌هم زدني آتشي بر چپقش مي‌گيراند و كام مي‌گيرد. صورت عرق‌كرده و سياه‌سوخته‌اش ميان دود غليظ و سفيد تنباكو گم مي‌شود. 40 سال است كه ميراب چپق مي‌كشد.

از پيش ميراحمد برمي‌خيزم تا به كارش برسد و من هم گشتي در روستا بزنم. ميراب بيلش را مي‌گذارد روي دوش و ميان همهمه برگ‌ها، شاخه‌ها و ساقه‌ها ناپديد مي‌شود.

عبدالله را مي‌توان به دو بخش تقسيم كرد، يك بخشش خانه‌هاي قديمي روستاست كه بيشترشان تخريب شده‌اند و الان تقريبا خالي از سكنه است و بخش ديگر كه اهالي روستا در آن متمركز شده‌اند و بافتش جديدتر است. كوچه‌ها شكل امروزي‌تري به خود گرفته‌اند و حتي بعضي‌هاشان اسم دارند. مدرسه، بهداري و حسينيه در اين قسمت از روستا قرار دارد. جالب‌تر اينكه اين دو بخش فقط با جاده اصلي روستا كه عرضي كمتر از 15متر دارد از هم جدا مي‌شوند.

اما بافت و معماري قديم عبدالله چيز ديگري‌ است و جاي تماشا دارد، تا چشم كار مي‌كند پنجره‌هاي شكسته و ديوارهاي فروريخته توي ذوق مي‌زند. طاقچه‌هاي هلالي و گنبدهاي كوچك و بزرگِ سقف‌ها، مسجد قديم و قلعه برجسته‌ترين‌هايشان است.

قلعه عبدالله كه نيمي از آن تخريب‌شده تقريبا از بيشتر جا‌هاي روستا پيداست، به سمت بالاي روستا مي‌روم تا داخل قلعه را تماشا كنم. در اصلي قلعه قفل است، به ناچار از روي سقف خانه‌هاي كناري وارد مي‌شوم. به قاعده اتاق‌هايش نسبت به خانه‌هاي ديگر عبدالله بزرگ‌تر و بيشتر است. معماري يزدي روي ديوارها و شكل اتاق‌ها هويداست. قسمت بزرگي از سقف تالار اصلي قلعه فروريخته و چيز زيادي از آنجا دستگيرم نمي‌شود. گوشه سمت راست تالار به فاصله دو اتاق آن‌طرف‌تر آشپزخانه قلعه است. اين را از تنور و چاله و سياهي دودي كه سقف را پوشانده، مي‌شود فهميد. حس غريبي دارد، انگار كه ديوارها صداي كنيزك‌هاي سياه‌سوخته را به ياد سپرده‌اند. از قلعه بيرون مي‌آيم و به درون روستا سرازير مي‌شوم.

از كوچه‌هاي باريك و پردرخت از كنار در‌هاي رنگ‌ورو‌رفته‌اي كه بيشتر قفل كوچكي بر آنها خودنمايي مي‌كند به نشانه كوچ و اينكه ديگر آدمي درون اين خانه نيست و از كنار پنجره‌هاي شكسته و پرده‌هاي رها شده‌شان كه سر توي كوچه‌ها مي‌كنند همپاي باد، عبور مي‌كنم و مي‌روم به سمت انتهاي روستا. پيرزن‌ها و پيرمردها جلو خانه‌هاشان نشسته‌اند و گرم صحبت‌اند با يكديگر. عابران گاري به دست و يونجه بر دوش تو پستوي كوچه‌ها مي‌لولند و از نگاه‌هاي من مي‌گريزند.

برمي‌گردم سمت ورودي روستا، جايي كه «ننه رباب» با در باريك و آبي رنگ خانه‌اش با استكان گل‌نقش و چاي معطر خوشرنگ، انگار كه مرا انتظار بكشد به خانه‌اش دعوت مي‌كند.

ننه رباب خيلي وقت است كه هم‌صحبتي ندارد. 70سالي مي‌زند و تنهاست. شوهرش رعيت بوده و ملك اجاره مي‌داده. بچه‌شان پنج ساله بوده كه شوهر پيرش را از دست مي‌دهد. بعد از آن تمام هم و غم ننه‌رباب بچه بوده

و بس. لهجه شيرين يزدي‌اش نمي‌گذارد چيز زيادي از حرف‌هايش بفهمم:

«دس تنها و با خاري و مشقت بچه‌م را 21ساله كردم. دنبال درس نبود براي همين فرستادمش سربازي. خدمتش كه تموم شد برگشت اينجا پادو امام حسين(ع) شد. شب‌ها مي‌رفت توي قلعه عبدالله و تا صبح مي‌نشست به نماز و دعا. يك روز برنگشت. آدم پي‌اش فرستادم. ديوارهاي قلعه سست بود. آوار ريخته بود روي‌اش.»
از آن روزهاي تلخ ننه‌رباب 17سال مي‌گذرد و از آن موقع او ديگر تنها شده. وقتي درد و دل مي‌كند از لحنش پيداست كه غم فرزند اين سال‌ها خيلي عذابش داده...

- وقتي نفت باشه گالوني 10هزار تومان زندگي نمي‌شه كه.

گله و شكايت هم دارد ننه‌رباب. مي‌گويد كميته كمك‌هايي بهش كرده اما كفاف زندگي‌اش را نمي‌دهد. حالا تنها تفريح و دلخوشي او هم‌نشيني با پيرزنان و پيرمردان همسايه است.

خورشيد رو به پايين مي‌رود. از خانه ننه‌رباب كه بيرون ميزنم ذهنم درگير حرف‌هايش است. به بغض صدايش فكر مي‌كنم، به قاب عكس‌هاي خاموش توي طاقچه‌اش، به اين آدم‌هاي پير كه هرگز پاي‌شان از اينجا بيرون نرفته به عبدالله و اين كوه... كه تك و تنها، در هر نقطه‌اي از روستا كه ايستاده باشي پيداست. نمي‌دانم اسمش چيست يا اصلا اسم دارد يا نه. فقط سايه بلندش هست كه روي پيكره عبدالله را پوشانده و تماشاي غروب بدون آن به دل نمي‌نشيند.

 

 

* بیستم آذرماه یک‌هزار و سیصد و نود، روزنامه‌ی شرق - «از این‌جا بخوانید»

 

 

- زادروزت مـبارک دادا جـان...

+ 2:23 PM
دوشنبه سی ام آبان 1390
:

اگر از من بپرسی، می‌گویم شهری را می‌شود گفت «شهر» که شب‌ها «زنده» باشد، خیابان‌هایش سرتاسر شب را نفس بکشند و به‌راه باشند و سبز و آبیِ چراغ مغازه‌ها خوش رنگ‌اش کنند. شهری که بعدِ هفت شب خیابان‌هاش بمیرد شهر نیست. به جایی که هنوز هوا تاریک نشده کرکره‌ها پایین برود نمی‎شود گفت شهر.

شهر باید شب‌هایش پر جنب و جوش و تماشایی باشد. چه فایده که فقط روزهایش این شکلی بشوند. اصلن شهرها با شب‌ها خودِ واقعی‌شان می‌شوند و معنی می‌گیرند. روز که زندگی خودش به جریان می‌افتد و نیازی به مغازه و ماشین و آدم نیست، آفتاب خودش به تنهایی جور همه را می‌کشد.

شهر باید شب بشود شهر؛ خواستنی بشود، بعد از غروب، خیابان‌هاش جان دوباره بگیرند با ازدحام نورها و رنگ‌ها، پیاده‌روهاش قدم‌زدنی بشوند و آدم‌هاش احساس امنیت کنند؛ مثل خودِ روز، خودِ آفتاب.

بعد؛ این‌طوری که باشد، می‌توانی آرامش چهره‌ی دخترکان شهر را توی پیاده‌روی‌های آخر شب‌ات لذت ببری، می‌توانی توی نگاه‌شان امنیت را ببینی و حسابی کیفور شوی از این‌که زنی بدون وحشت و اضطراب، آسوده و بی‌خیال، و انگار که اصلن دور و برش تاریکی نیست، سرخوش هدفونش را برده زیر روسری و قدم‌هاش ناخودآگاه با موزیک‌اش یکی می‌شوند؛ و آرام می‌شوی.

 

- تو بگو شهر اگر شب‌هاش جان داشته باشد، گنجشک‌ها می‌خوابند اصلن؟ نمی‌خوابند که! یک‌سر آواز می‌خوانند و بازیگوشی می‌کنند توی شاخه‌ها...

+ 11:51 AM
پنجشنبه هفتم مهر 1390
:

یک روزهایی هستند توی تقویم، که آدم از مدت‌ها پیش رسیدن‌شان را انتظار می‌کشد. روزهایی که پیش از آن‌ها و پس از آن‌ها چیزی جز بی‌قراری نمی‌شود یافت. روزهایی که ممکن است آدمی آن را برای‌تان ساخته باشد و بعد از آن آدم، این روز دیگر توی تقویم‌تان برجسته شده؛ یا آدمی در آن از دست‌تان رفته باشد، یا آدمی در آن دوباره به‌دست آمده باشد.

حالا؛ یکی از همان روزهاست امروز... برای من‌ای که احتمالن تا حالا فراموش شده‌ام، من‌ای که گذشته‌ام همیشه به دست و پای‌ام پیچیده، من‌ای که بودم و نبودم در گرو این واژه‌ها بوده خیلی وقت‌ها.

این هفت مهر لعنتی را نمی‌دانم تا کی باید تکرار ِ بی‌قراری کنم. نمی‌دانم چقدر باید با خودم کلنجار بروم تا با فراموشی کنار بیایم.

دارم شعرهایت را می‌خوانم، که قرار بود وقت بی‌قراری مخاطب‌شان باشم. من زیاد به خودم پیچیده‌ام که چراییِ دریغ کردن شعرهایت را بدانم. نیافته‌ام.

تو شاید شاد باشی حالا، این حالم را خوب می‌کند. تو شاید بیایی و این‌جا را بخوانی، این خیلی خوش‌بینانه است و نمی‌دانم چه حسی از آن دارم، که حس‌اش در تعریفی نمی‌گنجد.

من هنوز امروزی را که ساختی نگه داشته‌ام، چرای‌اش را مطمئنم که می‌دانم. شاید حالا تو این چرای من را باور نداشته باشی، این تلخ است، خیلی تلخ...

+ 10:48 PM
پنجشنبه سی و یکم شهریور 1390
:

این روزها، روزهای گوش سپردن به «ای ماه با که دست در آغوش می‌کنی»های یک صدای نحیف و دلنشین است که پسرکی را، گمشده لابه‌لای درخت‌چه‌های چنار و غرق در رویا و آرزو، آرامِ آرام می‌کند.

این روزها نور آفتاب دوخته می‌شود به سینه‌ی خیابانی کوچک منتهی به میدانی با نخل‌ها و اطلسی‌های‌اش که سر صبح عطرشان آدم را بی‌هوش می‌کند.

این روزها روزهای ازدحام و رخنه‌ی تردید در تمام جانِ خسته‌ای‌ست که می‌خواهد یقین پیدا کند راه را درست رفته یا نه...

شاید که بعد، کوله‌پشتی‌اش را بردارد و برود سفر؛ برود یک‌جایی خودش را گم و گور کند که دست هیچ آشنایی برای خراب کردن رویاهای‌اش به‌ش نرسد، و همان‌جا سرش را بگذارد و از دست این‌همه اوهام و خیال آرام بگیرد و بمیرد.

 

+ 10:48 PM
دوشنبه سی و یکم مرداد 1390
:

تصـویـر اکنـون مـن، کـوچـه‌ای‌ست بـاران خـورده، با بـرگ‌ها و گلبـرگ‌های پـاشیـده بر سینـه‌ی سنگ‌فرش‌هـای نمـور، دیوارهـای نمنـاکِ تیـره‌شده و باغچـه‌هـای خیس، که آرامش را با احترام می‌گذارد جلوی آدم، دستش را می‌گیرد و مـی‌بـرد پشت نرده‌های سبز پنجره‌ی تک‌اتاقی که پنج‌سالگی را آن‌جا تمام کرده. و هیچ‌وقت بدون کمک مادرش نتوانسته کنار پنجره بنشیند و پاییز و زمستانِ دلنشین بیرون را تماشا کند.

من مطمئنم که اگر فیلمساز بودم، فیلمی می‌ساختم که تمـام سکانس‌های‌اش خیابان‌ها و کوچه‌ها و آدم‌ها را، بعد از بارش بی‌امـان باران - بهاری و پاییزی و زمستانی‌اش زیاد فرقی نمی‌کند- روایت کند.

من اگر دستی در موسیقی داشتم، حتمن سراغ نُت‌ها و نواهایی می‌رفتم که شنونده به کمک آن‌ها برود توی کـوچه و خیابان‌های فیلم قدم بزند، تا جسم و روح‌اش آرامش اکنون من را سر بکشد. و سیراب و پُـر نشـاط به حقیقت بازگردد.

من اگر نویسـنده‌ای، شـاعری چیزی بشوم، به یقین یک روز واژه‌ها و سطرها و مصرع و قافیه‌هایم رنگ و بـوی شهر ِ بعد از باران را به خود می‌گیرند. با تمام کوچه‌هـا و باغ‌هـا، خیابان‌هـا و آدم‌هـای‌اش، با تمام پیاده‌روهـا و درخت‌هـایش. و کتابم قصه‌ی مـن‌ای را شرح می‌دهد که دست توی جیب و هدفون به گوش، موسیقی‌اش را توی کوچه پس کوچه‌ها قدم می‌زند. درخت‌های توی حیاط‌هـا را تماشا می‌کند و به جستجـوی آدم‌های خوب‌اش تمـام شهر را مـی‌جورد.

اگر از من ساخته بـود، هر جـور که شده، عطر آدم‌های خوب زندگی‌ام را همیشگـی می‌کردم. به احتمال قوی بوی دست‌های‌شان را. این‌طور هر وقت آن‌ها را گم می‌کردم پیدا کردنشان برای‌ام ساده‌تر می‌بود. و یا هر وقت برای همیشه می‌روند و از خودشان هیچ اثری نمی‌گذارند، من بوی‌شان را داشته باشم، تا هر وقت دلتنگ می‌شوم آرامم کنند.

اگر از من ساخته بـود، با شعری یا موسیقـی‌ای یا هر چیز دیگر، کاری می‌کردم که آدم‌ها بتوانند حس گنجشک‌های فرو رفته میان شاخ و برگ‌های لیمـو را، هنگام پریدنشـان، درک کنند. شاید این‌طور بتوانند با غم‌انگیـزتریـن جاهـای خـالی زندگی‌شان کنار بیایند.

من احتمالن یک‌بـار برای همیشـه فیلمی که دوست داشتم بسازم را تماشا می‌کردم، موسیقی‌ای که دوست داشتم بسازم را توی گوش می‌گذاشتم و در زمزمه‌ی شعرهایی که دوست داشتم بگویم گـم مــی‌شدم. هـم‌نـوا بـا گنـجشک‌هـا، کوچـه‌هـای باران خـورده‌ی شـهر را قدم می‌زدم و بوی آدم‌هـایـم را تا عمـق جسـم و روح استشـمـام می‌کردم؛ شاید که این دلتنـگی مـدام تسکین می‌یافت. بعد دست خودم را می‌گرفتم و مـی‌بـردم توی دسـت‌نخـورده‌تـرین و کـم‌دیـده شـده‌تـرین گوشه‌هـای تمـاشایی شـهر و خودم را برای همیشـه گـم و گور می‌کـردم.

 

...

 

در خیابان با سایه‌ها می‌جنگید حال آن‌که در میدانِ وجدان‌های مردم، خاکریزهای‌تان پی در پی در حال سقوط است.

فرقی نمی‌کند چه روز تلخی، فرقی نمی‌کند بیانیه‌ی شماره‌ی چندم؛ تنها فرق‌اش شاید احتمال زیادِ فراموشی التهاب خیابان‌های چند وقت پیش ِ شهرها باشد. یا لااقل فراموشی ظاهری‌مان. هر چقدر هم دل‌های‌مان، ذهن‌مان و اشتیاق‌مان در جوش و خروش باشد. فراموشی چیزی‌ست شکل ظاهر الان ما. شکل چشم‌های نگـران و نگـاه‌های پُـر اضطراب بعـد از دیدن اتفـاق‌های تـلخ و کاری از دست هیچ‌کس برنیامـدن، شکل شنیده‌های بی‌تفاوت از خبرهای نـه‌چنـدان خوب. شکل کوچـه‌هـای سرحال و شلوغ ِ شش ماه پیش و کوچـه‌هـای پوسیده و پلمب شده‌ی اکنون. شکل نگرانی‌های پیوسته و دست روی دست گذاشتن‌های پیوسته‌تـر. خواسته و ناخواسته به شدت شبیه فراموشی شده‌ایم و مـدام فرو می‌رویم درون خودمـان...

 

آن زنجیره‌های سبز انسانی که شهرهای ما را فرا گرفت نمایشی تهی از حقیقت نبود. قرار نبود بعد از آن‌که از پل گذشتیم به سرنوشت یک‌دیگر اهمیت ندهیم و جان‌های‌مان نمی‌خواست که پس از چشیدنِ طعم آن یگانگی، از نو پراکنده شویم.

فرقی نمی‌کند کدام پاراگراف از کدام بیانیه‌ی پُـر امید؛ این سطرهایی که چیده شده‌اند و در بالا آمده‌اند، شاید چیزی شبیه به حرف آخر باشند، یا شاید هم شروع از اول.

 

+ 7:51 PM